۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

گو به من

رفته ام و رفته ام از یادها * دیده ام و دیده ام از سالها

گفته ام و گفته ام ازدور ها * غصه ی عشق تو به هر کوی ها

شهر پر از راز دل ما شده * راز دگر باز چو دریا شده

قصه عشق تو نگفتم به کس * مردم از این راز به فریاد رس

کاش به مهمانی ما می شدی * چشم و چراغ دل ما می شدی

گو به من ای شاهد بازاری ام * ای که به راهت همه دارایی ام

چشم به راه تو ام ای خوب * کی به حضورت برسم گو به من

((عام))

۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

سرا ب تو

با لبی خاموش و غم بر دوش حیرا ن می روم
از سراب عشق تو سر در گریبا ن می روم

مثل ابر ی در بهاران بود وعده ها ی تو
از کویر عشق تو با قلب سوزان می روم

دست بر سینه نشستم بر در درگاه تو
بی کس و تنها تهی دست و پریشان میروم

کوچه های ذهن من جاری ز عطر یاد تو
در غبار کوچه ها افتا ن و خیزان می روم

عمر رفت و من چنان دیوانگا ن در کوی تو
از سر کویت بجای اشک خندا ن می روم

گرچه نا چیز است عمرم در نثار پای تو
پای خود بگذار من با جسم بی جان می روم

<<عام>>
78/9/28

یا ر اینجا ست

حا جیا ن از سفر سعی و منی برگردید
یار اینجاست پی دیدن او برگردید
خانه ی دل چو شکست منزل او میگردد
به سرایش نه به پا بلکه به سر برگردید

دل بسیاری از این زندگی سخت شکست
بهر یاری به دل خون شدگا ن برگردید
تا که فقر از در و دیوار هجوم آورده ست
صبر و ایما ن هم از پنجره بیرون گردید

رمی شیطان نه فقط سنگ زدن بر سنگ است
بهر برداشتن سنگ ز ره بر گردید
جای احرام به تن پو ششی از مهر بیار
تن رنجیده نیاز است به آن بر گردید

بس نمایید دگر ندبه ی خود در عرفات
گوش بر ندبه ی همسایه ی خود بر گردید
جای گشتن ز پی حجت حق در عرفات
جای جایش اثر اینجا ست هلا بر گردید

بار بسیاری از این خلق خدا مانده بجا
بهر امداد به این خلق خدا بر گردید
دل به کعبه بسپارید ز ره برگردید
خاک ره سرمه ی چشم است ولی بر گردید

<<عام>>
86/9/8

مثنو ی عا شو ر ا

سوی مکه شد حسین با کاروان
دید خنجر زیر احرا م و نها ن
دشمنا ن قصدی بجا نش کرده اند
در حریم امن حق آما ده اند
نقشه ها ی شوم را اجرا کنند
تحت نام حق ستم بر پا کنند
تاحسین زین حیله هاآگاه گشت
مفرده بگذارد حج و باز گشت
رفت تنها در زمین عرفا ت
تا که گوید حمد حق با صلوات
کرد آن رب جلیل او را صدا
خواندویراسوی خود بااین ندا
خواهمت لیکن برو در کربلا
بگذر از هستی تو در دشت بلا
حج خود آنجا گذار وآنگه بیا
جملگی یارا ن و با خود سرجدا
آن امام المسلمین لبیک گفت
راه حق را پیش بردو باز گفت
همرهانش جمله در یک قافله
او نماز صبح و باقی نافله
وه چه شوری هست دراین کاروان
خوش بحال همره و هم ساربان
شد علمدار و سپهداری مبین
ابن مولا زاده ی ام البنین
شب که خیمه گاه او شد کربلا
کند خار سرزمین پر بلا
خارها را گوشه ای انبار کرد
جای پای کودکان هموار کرد
داد خاموشی به صحن خیمه ها
تا شود خالص سپاه نینوا
گشت روشن چون چراغ خیمه ها
یار اندک بود لیکن چهره ها
روشن از نور و امید و شور بود
فکرشان از مال دنیا دور بود
هر که آنجا بود از ابرار بود
فارغ از هر گونه حرص و آز بود
صبح فردا تا که نوری بر دمید
لشکر اعدا از آن سو شد پدید
باز بر دشمن شروع به وعظ کرد
حجت دین خدا اتمام کرد
صم و بکم بودند آن نا بخردان
حرف حق چاره نشد بر کافرا ن
خصم جنگی با حسین آغاز کرد
رحم بر خرد و کلا ن او نکرد
دست عباس دلاور بر یمین
جسم عون و جعفرش روی زمین
قامت رعنای اکبر در یسار
حر آزاده نمود خونش نثار
کودکی در دانه اندر خیمه اش
شد بسی بی تا ب در گهواره اش
گفت ای لشکر کمی آبش دهید
بین من با کودکم فرقی نهید
پاسخش را دشمن نا پاک داد
تیر زهر آگین گلو را چاک داد
طفل را لب تشنه در آغوش داشت
جای آب اینک گلویش خون داشت
بوسه بر خونین گلوی اصغرش
یاد عون و جعفر و هم اکبرش
جسم دهها چاک قاسم بر زمین
وای از جور ستمکار لعین
از برای دین جدش مصطفی
سوی دشمن رفت پور مرتضی
با شهامت کرد جنگی ماندگار
زنده شد یاد علی و ذوالفقار
دشمنا ن صدها به سویش تاختند
نیزه ها از راه دور انداختند
جسم پاکش غرق شد در نیزه ها
وای من " اینست پور مرتضی؟
<<عام>>
عاشورا 1420 ه.ق 78/2/7

۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

خور شید

رقص ستاره هاست در این بزم روزگار
مهتاب   نقره فام  نشسته   بدین  قرار
انوار ماه  و ستاره  ز  خورشید یادگار
از ما سلام  به تو ای((خورشید )) ماندگار.
( بیاد خورشید) 

با ب رحمت

پر کشید از درون مرغ نیاز
سوی  آبیی  آسمانها  باز
بالها ی ناز و  الوا نش
جلوه  بنمود با تنی طناز
می رسد صوت دلنواز او
فاش گوید هر آنچه دارد راز
می گشاید دریچه ی دل را
با ب رحمت بروی هستی باز
می کند  آشیانه  آنجا    را
در ضمیری تهی ز حرص و آز
ای خوشا در چنین فضا ئی شاد
سر به مهرا ب عشق با نماز

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

حکا یت همیشگی

با یادی از قیصر شعر این دوران زنده یاد قیصر امین پور :
حرفهای ما هنوز نا تمام.
تا نگاه می کنی.
وقت رفتن است.
با همان حکایت همیشگی.
پیش از آنکه با خبر شوی.
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.
آی. ای دریغ حسرت همیشگی.
ناگهان چقدر زود دیر میشود .....